. . . . این می گفت دانشجو رشته هنر هستم ، اون یکی می گفت پدر دوفرزند هستم . . . .  سومی گفت لیسانس موسیقی . . . .

اما همه اگر چه درداین روزهاشان مشترک بود ولی انگیزه هاشان هم زیاد فرقی نداشت .

این یکی گفت : آره خب دستمون تنگه اما بیشتر از اون دلمون تنگه . . واسه یه لبخند و یک چهره علاقه مند . . اون یکی گفت :آویزون نمی شیم . . به کسی زور نمی کنیم. . .  حتی یه وقتهایی حس ترحم تو چشمها مارو از گرفتن پول باز می داره 

یکی دیگه گفت:درسته که احتیاج داریم اما ما گدا نیستیم درقبال کاری که می کنیم مزد می گیریم راستی شادی واقعی چنده. . .

حرف آخر . .

باور کنید نه دزدیم و نه معتاد و نه فرصت طلبِ هرزه طلبکار . . از کنارت که رد می شوم فکر نکن حتما باید فرار کنی نگاهت رو از من دریق نکن شادی دل تو شاید برای من نان نشود اما برای توچی. . . .

منبع اصلی مطلب : هم سفر
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : حاجی فیروز